تبليغاتX
یادداشتهای تاریخی فاطمه رستمی

 

گاهی بنا بر اقتضای رشته ام آنقدر در تارو پود منابع تاریخنگارانه غوطه ور می شوم که ناگه با خواندن تذکره ادبی- تاریخی نظیر بدایع الوقایع واصفی هروی غبار خستگی ناشی از خواندن کتاب های زمخت از دوشم زدوده  می شود.نویسنده بدایع الوقایع  با قلمی زیبا و ادیبانه وقایع روزگار دوره تیموری را به تصویر کشانده و با چاشنی طنزبر دلنشین بودن اثر افزوده است. نویسنده در تلاش بوده تا با سخن پردازی ولطافت طبع وقایع را به گونه ای بی طرفانه توصیف کند.اثر وی در نگاه اول پیشتر ادبی است تا تاریخی. اما در آن می توان اطلاعاتی بدست آورد که در نوع خود بکر و بدیع است.واصفی در پروراندن فضای حاکم بر زمانه خود زیرکانه عمل کرده و با بازی الفاظ و گاه رکاکت کلمه- که در مواقعی باعث تو ذوق خوردن خواننده می گردد- مناسبات سیاسی و جنجالهای دو نهاد وزرات و امارت را به خوبی ترسیم می کند.توصیف او از برخی افراد نظیر امیر علیشیر نوایی حکایت یکی به نعل و دیگر به میخ زدن است. حکایتهایی که واصفی آن هارا شرح می دهد همانند صحنه نمایش نامه ای است که بازیگران آن در دو قطب وزرا و امرا ایفای نقش می کنند.برای من که با شخصیت های نظیر امیر علیشیر نوایی  و بنایی و خواجه نظام الملک خو گرفته ام وصف محافل این افراد و فحاشی آنان به هم در مجالس ادبی و علمی تا اندازه ای غریب و مشمئزکننده است. گاهی فکر می کنم که اگرشخصیت و رفتار این افراد که ما امروزه آن ها را نماد صاحبان ادب می خوانیم اینچنین با فضای مسموم رقابت و کینه ورزی همراه بوده پس خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.شاید هم واصفی با طرفداری مروزانه از جبهه وزرا بر رنگ و لعاب آن افزوده باشد اما این وقایع در آن روزگار با توجه به دودستگی نهاد دیوانی بعید به نظر نمی رسد.به هرروی خواندن کتاب بدایع الوقایع علی رغم نظر صاحب نظران رشته تاریخ مبنی بر غیر قابل موثق بودن مطالب آن کتابی خواندنی و در عین حال تاریخی است.

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 13:30 | لینک  | 

روزها مثل باد می گذرند و من در این گذر پر شتاب می تازم. سرم به گونه ای شلوغ و پر غوغاست که نه مجالی برای نوشتن می ماند و نه ننوشتن.آزمون جامع،طراحی پروپوزال،تدریس،کلاس های متفرقه و هزاران مشغله دیگر ارمغان روزهای من است.جالب تر اینکه در این میان من از هر زمان شادتر و پر انرژی ترم .شاید یک روز درباره تک تک آن هانوشتم.شاید

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 8:45 | لینک  | 

 

دومین مجمع عمومی انجمن ایرانی تاریخ  روز پنج شنبه ۹/۷/۱۳۸۸ در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی واقع در بزرگراه کردستان برگزار میشه. فارغ التحصیلان کارشناسی ارشد  و دانشجویان دکتری رشته تاریخ نیز می تونن در این مجمع حضور بهم رسانند.فکر می کنم این مجمع فرصتی مناسب برای نزدیکی هر چه بیشتر استادان و دانشجویان گروه تاریخ از سراسر دانشگاه های ایران باشه.

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 13:2 | لینک  | 

 

در حالی که اولین ماه زیبای بهاری رو به اتمام است، با کوله باری از اشتیاق به آینده می نگرم. این روزا بازار مقاله نویسی پر رونقه. به قول دکتر احمدی کلی مقاله خیسونده دارم که باید به آن ها سر و سامان بدم. الحمدالله در همان ابتدای سال جدید با چاپ مقاله ام باعنوان بررسی شاخص های تاریخنگاری محلی (قرن ۱۰-۷ ه.ق) در نشریه نامه انجمن، سال هفتم، شماره چهارم، زمستان ۱۳۸۶ انرژی ام برای نوشتن دو چندان شد.این در حالی است که اواخر سال گذشته عباس شیرینی چاپ کتابش مجلس دوم شورای اسلامی را زودتر از من چشید. امیدوارم امسال علی رغم مشغله زیاد درسی و در راس اونها آزمون جامع بتونم اندوخته علمی ام رو پر بار تر سازم.

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 13:35 | لینک  | 

 

گادامر

هانس گئورگ گادامر در سال 1900م در شهر برسلاو در جنوب غربي لهستان به دنيا آمد. بعد به آلمان رفت. براي خواندن فلسفه شاگردي هايدگر را پذيرفت. پس از مدتي به لايپزيك رفت. در سال 1947م به آلمان بازگشت. در سال 1947 شهرت فراواني يافت. پايان‌نامه‌اش درباره ديالكتيك افلاطون بود. كتاب حقيقت و روش را در سال 1960م منتشر كرد. گادامر در اين كتاب از نظريات هايدگر براي استفاده به صورت ابزار براي توليد روش استفاده كرد.آثار گادامر عمدتاً در جهت بسط و توسعه آراي هايدگر در مبحث هستي و زمان بوده است. او بيش از هر انديشمند ديگري براي بازفهمي هرمنوتيك هايدگري كوشش به انجام رسانيده است. البته در همين زمان ژاك دريدا فلسفه هايدگر را به نحو بديعي تعقيب نموده و به گسترش آن همت ورزيده است. امّا توجه دريدا بيشتر متوجه آثار متأخر و ضدمتافيزيكي هايدگر است، حاليكه گادامر تحت تأثير تفكر دوره‌ي اول هايدگر، يعني هستي‌شناسي بنيادين و پديدارشناسيك هرمنوتيكي به كاويدن و بسط دادن آراي او پرداخته است.[1]

 انديشه‌هاي گئورگ گادامر

انگيزه اصلي گادامر از نگارش كتاب حقيقت و روش همانند ديلتاي طرح روش‌شناسي نيست بلكه گادامر درصدد بود تا جايگاه فهم را در علوم انساني و به طور كل علوم پيدا كند. بنابراين گادامر پا را فراتر از روش مي‌گذارد و به جنبه فلسفي قضيه توجه دارد. از ميان نظرات گادامر دو برداشت امكان‌پذير است: 1- روش‌هاي علوم طبيعي بر رشته‌هاي هرمنوتيكي تحميل شده‌اند؛ 2- شلاير ماخر و ديلتاي با بازگشت به نيت مؤلف به خط رفته‌اند. اين‌كه هدف مؤلف از نگارش متن چه بوده وظيفه تأويل‌كننده نيست. او همانند ديلتاي به روش‌مند بودن هرمنوتيك نمي‌نگرد. بلكه از منظر او هرمنوتيك فراتر از روش بعد فلسفي دارد.اصولاً گادامر به بحث روش بدبين است. او به جاي روش تاريخ را جايگزين كرده است. ديدگاه ضد روشي گادامر امر تقابلي است با پوزيتويست‌ها كه درصدد بودند تا براي علوم روشي ثابت بيابند. او روش استقرايي را كه جان استوارت ميل پيشنهاد مي‌دهد را نمي‌پسندد. زيرا معتقد است اگر قرار باشد همه علوم را از دريچه روش استقرايي بنگريم به درك درستي نمي‌رسيم.

گادامر همانند هايدگر با اين سؤال آغاز مي‌كند كه اصولاً فهم چگونه پديد مي‌آيد؟ گادامر بنا بر نظريه دازاين هايدگر مطرح مي‌كند كه فهم بشري حاصل يك فرآيند است. اين فهم در يك فرآيند تاريخي مي‌تواند تحت تأثير عوامل و عناصر متعددي شكل گيرد كه ذهن فاعل‌شناسا تنها يكي از اين اجزاي فرآيند است. بر خلاف انديشمندان مدرن كه معتقد بودند ذهن آدمي به معنا كل است، گادامر معتقد است كه علوم انساني از يك نظم پريشان برخوردار است كه نمي‌توان با روش به يك نتيجه واحد دست يافت.

از ديد او خلق يك اثر هنري مي‌تواند بيانگر دگرگوني‌هاي روحي و عاطفي خالق آن اثر باشد. اين احساس را نمي‌توان از راه علمي به دست آورد. تفاوت هرمنوتيك گادامر با هرمنوتيك ديلتاي در اين‌جا نمود مي‌يابد. هرمنوتيك ديلتاي تفهمي است امّا هرمنوتيك گادامر هستي‌شناسي و زبان‌شناسي است. گادامر براي درك علوم انساني از واژه حس مشترك ياد مي‌كند. منظور از آن حس مشترك آن توانايي و همگاني است كه به مثابه قوه و شعور جمعي و عرفي در ميان توده مردم مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد. اين حس مشترك در همه انسان‌ها وجود دارد. امّا اين حس به دليل تفاوت‌هاي انسان‌ها با هم متفاوت است. در اين‌جا تجربي آدمي به صورت ديالكتيك عمل مي‌كنند. تجربه پيوسته تكرار مي‌شود و هيچ‌كس نمي‌تواند ما را از آن نجات دهد. تجربه حقيقي تجربه‌ي تاريخمندي خود آدمي است كه به آن تجربه هرمنوتيك مي‌گويد. در هرمنوتيك اين ميراث بايد به تجربه درآيد. آدمي در مقام تجربه‌اي ذاتاً زباني حتي در عين قرار گرفتن در اين ميراث به فهم آن مي‌رسد. وي معتقد است كه به ديلتاي ما نبايد متن پيش‌روي خود را بيان زندگي بناميم. ديالكتيك گادامر به ديالكتيك سقراط و افلاطون نزديك‌تر است يا ديالكتيك هگل و انديشمندان عصر مدرن. در ديالكتيك عصر حاضر ذهن به عنوان فاعل‌شناسا قرار مي‌گيرد. ديالكتيك او بيشتر جنبه پديدارشناختي هايدگر را داراست كه به شي رخصت ظاهر شدن را مي‌دهد.

 نظريه امتزاج افق‌ها

گادامر معتقد به تلاقي دو افق است: 1- افق معنايي متن؛ 2- افق معنايي مفسر يا تأويل‌كننده. يعني افق زمان نوشتن متن و افق زمان خواندن يا تفسير و تأويل متن (افق گذشته و افق حاضر) است كه در زمان تأويل چاره‌اي از در هم شدن اين دو افق نيست. افق امروز، ثابت و ايستا نيست، بلكه افقي است دگرگوني‌پذير و متحول و در طريق تكامل.[2]

تئوري افق كه اهميت بنيادين در هرمنوتيك گادامر دارد، ريشه در فلسفه هوسرل داشته و از انديشه «زيست جهان» هوسرلي برگرفته شده است. انديشه گادامر از فهم هرمنوتيكي با تحليل منطق مكالمه و نظريه افق آغاز مي‌گردد. پديده‌ي گفت‌وگو در تأملات او نقش محوري دارد. اين پديده بر رابطه من- تو استوار است. رابطه فوق گذار از رابطه معرفت‌شناسانه ميان ذهن و عين هرمنوتيك دوره رمانتيك است.

از ديدگاه كادامر مكالمه ميان دو افق متن و تأويل‌كننده، مستلزم ادغام دو افق گذشته و حاضر است، گذشته به مؤلف و متن تعلق دارد و حاضر به مفسر و تفسير. اين ادغام مي‌تواند از عصري شدن محض تفسير كاسته و در توجه با سنت و افق معنايي زمان نوشتاري متن، حاصل آيد. به اين اعتبار، تأويل و تفسير درست زماني به دست مي‌آيد كه همخوان با زيست جهان مؤلف و متن باشد.[3] مراد گادامر از اين اصطلاح تركيب فهم متن يا واقعه‌اي تاريخي در پيوند با موقعيت و شرايط مفسر است به نحوي كه ديگر معناي گوهري يا قصدي متن و مؤلف متفاوت از معنايي كه تأويل‌كننده از متن دريافت مي‌كند نخواهد بود.[4]گادامر با آشنايي از تفكرات فلسفي هايدگر و مباحث روش‌شناسي ديلتاي و شلاير ماخر طرحي تازه در باب هرمنوتيك درانداخت. اگرچه بعدها نظريات گادامر توسط منتقداني نظير توماس هابز و ريكور مورد نقد و بررسي قرار گرفت، ليكن مكتب هرمنوتيك در ادامه راه پرپيچ و خم خود، نظريات و آراي گادامر را سرلوحه خود قرار داده و امروزه نيز نظرياتش طرفداران بي‌شماري دارد.

 

 



[1]. براي اطلاع بيشتر از زندگاني گادامر رك: پورحسن، همان، ص 262 به بعد.

[2]. قاسم پورحسن، ص 265.

[3]. قاسم پورحسن، ص 271.

[4]. همان، ص 273.

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 7:43 | لینک  | 

 

امروز قصد دارم به اهل تاریخ خبر خوشی بدم و اون هم خبر ثبت نهایی انجمن علمی تاریخه. من که گفته بودم خوش بینم. بنابراین این خبر رو به همراه هزاران شکوفه بهاری تقدیم کسانی می کنم که به جای نشستن و ماتم گرفتن دست این طفل نوپا رو گرفتن و حالا شاهد راه رفتنهاش شدن و خسته نباشید می گم به همه دوستداران انجمن که شبانه روز تلاش کردن. آره تلاش کردند و کسی ندید اما مهم اینه که انجمن به ثمر رسید.کلی کار هست که باید انجام بدیم.اولین کار، مراسم تجلیل از دکتر احسان اشراقی است که در پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی در روز ۲۰/۱۲/۸۷ با حضور استادان رشته تاریخ بر گزار می شه. دومین کار، انتشار خبر نامه انجمن است که انشالله تا پایان اسفند چاپ میشه سوم،راه اندازی نهایی سایت که با همت دکتر فرهانی منفرد مراحل نهایی خود رو سپری می کنه و..... در پست های بعدی خبر های جدیدی از فعالیت انجمن خواهم داد.

خبر بهتر از این می خواستید.عیدتان پیشاپیش مبارک.

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 11:15 | لینک  | 

 

هايدگر

مارتين هايدگر (1976- 1889م) در جواني به پيشه روحانيت دل بست و مدتي در يك مدرسه علميه سيوعي به تحصيل پرداخت. امّا بعد تصميم گرفت كه فلسفه را پيشه خود قرار دهد و آن‌جا را ترك كند. مطالعات فلسفي او در دانشگاه فرايبورگ انجام گرفت و در آن‌جا از هوسرل روش پديدارشناختي را آموخت. در سال 1927 كتاب مهم خود هستي و زمان را منتشر ساخت. اين اثر او را در ميان نخستين فيلسوفان آن روزگار قرار داد. برخي معتقدند كه در كتاب هستي و زمان تحت تأثير آراي نيچه بوده است. هايدگر را بيشتر به فيلسوف مي‌شناسند كه مباحث روش‌شناختي ديلتاي را وارد مباحث فلسفي كرد. تلاش عمده هايدگر ارائه طرحي جامع و فلسفي از فهم بود. هايدگر را مبدأ نظريه دازاين مي‌دانند[1] كه بعدها بر روي كساني چون ريكور و گادامر تأثير گذاشت.

انديشه‌هاي مارتين هايدگر در باب هرمنوتيك

هايدگر ادامه‌دهنده ديلتاي و در حقيقت مصلح ابهامات نظرات وي بوده است. هايدگر كه از بحران‌ها و پرسش‌هاي هرمنوتيك ديلتاي به خوبي آگاه بود، در جستجوي پاسخي به همه اين ابهامات، وجه وجودي انسان را مورد مطالعه قرار داد و تمام هم خويش را صرف شناختن هويت وجودي موجودي كرد كه موجوديتش به فهم و دانستن است. سؤال هايدگر اين‌طور شروع مي‌شود كه من چگونه مي‌فهمم؟

هايدگر براي پاسخ به سؤال فوق وارد عرصه فلسفي شده و به تعريف خود واژه فهم مبادرت مي‌كند. واژه‌هاي پديدارشناسي و لوئوس از ابداعات هايدگر بوده است. هايدگر براي درك واژه فهم به رويكرد پديدارشناسي رجوع مي‌كند. براي تعريف اين واژه هايدگر به ريشه‌هاي يوناني اين كلمه بازمي‌گردد: فاينومنون و لوگوس. فاينومنون به معناي آن چيزي است كه خود را نشان مي‌دهد، چيزي ظاهر و منكشف. فدائيان اسلام Pha خويشاوند است با فوس Phos يوناني به معناي نور يا درخشندگي، آنچه در آن چيزي مي‌تواند ظاهر شود، مي‌تواند مرئي شود. پس پديدارها مجموع آن چيزي هستند كه در نور روز آشكار مي‌شوند يا مي‌توانند شناخته شوند.[2]

پسوند Ology در Phenomenlogy [پديدارشناسي] نيز البته به كلمه‌ي يوناني Logos در تفكر هايدگر آن چيزي است كه در سخن گفتن انتقال داده مي‌شود.[3] لوگوس نقشي Apophantic [نشان‌دهنده] دارد، يعني به پديدارها اشاره مي‌كند. زيرا رخصت مي‌دهد چيزي به منزله‌ي چيزي ديده شود.

اصطلاح فهم در فلسفه هايدگر معناي خاصي دارد و معناي آن چيزي نيست كه در كلمه‌ي انگليسي تحت عنوان Understanding ياد شده است. همچنين به معناي فهم در تعريف ديلتاي هم نيست. از ديدگاه هايدگر فهم عبارت است از قدرت درك امكان‌هاي خود شخص براي هستي. فهم تصاحبي و به دست آمدني نيست بلكه جز لاينفك هستي در جهان است. فهم اساس هر تأويل است. بنابراين همان‌طور كه مي‌بينيم هايدگر از مرحله روش‌شناسي وارد مرحله وجودشناسي و هستي‌شناسي مي‌شود و نوعي توجه به فلسفه دارد.

فهم از منظر هايدگر امري هستي‌شناسانه است امّا چون اين فهم در پرتو درك نسبت او با ديگران يا ديگر باشند هاست لذا تأويلش از هستي نمي‌تواند شناختي قطعي و نهايي باشد. هر تأويل به ناچار محدود به موقعيت بيان تأويل، موقعيت تأويل‌كننده و محدوديت‌هايي است كه زبان فراهم مي‌آورد. قاعده‌ها و نظام واژگاني زبان چيزي است كه فرد از جامعه و فرهنگي به ارث مي‌برد و آن اساس فهم گذشته و خود قرار مي‌گيرد.[4]

هايدگر معتقد است كه ماهيت من با ماهيت ديگران به اين سادگي كه ديلتاي گمان مي‌كرد متحد نيست و براي شناخت خود بايد جايگاه هستي خود را در قلمرو هستي بيابيم. به اعتقاد وي، آدمي در جهان پرتاب مي‌شود و همه هستي او به نقطه‌اي كه در آن پرتاب شده است، بستگي دارد. بنابراين هستي‌شناسي فهم موجود است با تأمل در «بودن در» نه «بودن با» آغاز مي‌شود. يعني براي شناخت بايد از «بودن در جهان» شروع كرد نه «بودن با ديگري» كه از ذهنيت خود ما نسخه‌برداري مي‌شود.[5]

مباحث هايدگر به دليل پيچيدگي و ابهام در مفاهيم داراي تفاسير گوناگوني است. فيلسوفان اگزيستانس با مفاهيم «مراقبت»، «اضطراب»، «بودن به سوي مرگ» در كلام هايدگر به عنوان نوعي روان‌شناسي وجودي (اگزيستانسيال) برخورد كرده‌اند و از اين نكته كه تحليل‌هاي هايدگر بخشي از تأمل و تعمق در باب «جهانيت جهان» است غافل شده‌اند. برخي كه با مفاهيم فلسفه و عرفان اسلامي آشنا هستند، سخنان هايدگر را به گونه‌اي تفسير كرده‌اند كه گويا او همان مطالب فيلسوفان و عارفان مسلمان را بازخواني مي‌كند. البته بايد اذعان كرد سخن هايدگر به گفته‌هاي اينان چنان شبيه است كه گاه گمان مي‌شود ترجمه آلماني همان گفته‌هاست و در واقع، اين تفسير شايد نزديك‌ترين و معقول‌ترين تفسير براي انديشه‌هاي هايدگر است.

 



[1]. براي آگاهي بيشتر در باب مباحث دازاين هايدگر رك: دانيلا والگانيو، درآمدي بر افادات به فلسفه هايدگر، ترجمه محمدرضا قرباني، تهران: گام نو، 1385.

[2]. پالمر، ص 141.

[3]. پالمر، ص 141.

[4]. قاسم پورحسن، ص 243.

[5]. براي اطلاعات بيشتر رك: سايت www.Hermeneutics.blogfa.com با نام جستارهايي پيرامون فهم ديني و هرمنوتيك (مقاله استاد هادوي)

نوشته شده توسط فاطمه در ساعت 8:55 | لینک  |